این"یکی" برابر با "همه" است

 

زمان های فراغت  و فکرهای عجیب و غریب و با خود  اندیشیدن و بلند نوشتن  و اینجا حاصلش کلمات و جملاتی که میخوانید و  شاید برای لحظه ای دیگر افکاری دیگر درهم و برهم. اما همیشه گفتن و حرف زدن با دوستان و عزیزان خوشحالم میکند:

هستی مجموعه ای یکدست و بهم پیوسته و رنگارنگ و متضاد اما  در عین حال تکمیل کننده یکدیگرند . اگر بتوانیم کمال نسبی هر چیزی برای نمونه   یک کتاب و یا یک اثر هنرمندانه را  در عدد  "صد" فرض کنیم شاید این مثال بدی نباشد که بسیاری از کتابها و آثار هنرمندان حتی اگر در حد " نود و نه "هم قابل ارزیابی باشد باز هم از نظر خالقش ممکن است قابل عرضه نباشد.چنین آثاری گاهی سالیان سال منتظر سطری و یا بیتی و یا نتی و نیز الهامی و حادثه ای میشود تا  چیزی قابل "شدن "و" بودن "شود . 

نه تنها در عرصه هنر بلکه غالب قوانین علمی  چنین بوده اند.مدتهای دراز و گاهی قرنها گذشته است تا اینکه سیبی از درختی بیفتد تا جاذبه را به ما تفهیم کند و یا آبی در ظرفی  سر رود و  جرقه ای در ذهن یکی بزند و کشفی اتفاق بیفتد . در هر تحول و تغییر اجتماعی نیز مثال های زیادی بوده و هست که علی رغم اینکه  همه چیزش آماده برای بروز بوده است اما بدون این "یک " و" گمشده" هر گز نتوانسته ظهور پیدا کند. 

 اگر آدمی در رابطه با نوع خودش و دیگرانی که در اطرافش هستند رایک کل در نظر گیریم از یک منظر میتوان گفت هدف انسان رسیدن  و یا حداقل احساس  سعادت و رضایت نسبی از زندگی  وفهم چرایی و چگونگی گذران  عمر است  که  او را تکمیل میکند .  هر کس به هنگام تفکر در باره خود معمولا اگر همه چیزش هم بطور نسبی  جور باشد دارای گلایه هایی هم  ممکن  باشد که  اغلب  به این علت است که ذهن و روحش مدام با این " یک "و  "این گمشده "  در گیر است .

 و بعد...

در میان شاخ و برگهای بیرون زده از برق خورشید و یا عبور هجوم وار ریزه  ماهی های سرگردان در زیرزلال آب چسبیده به سنگهای صیقلی کنار برکه و یا رود کجراه شده و یا پرواز" هشت وار" پرنده های قانون دان یا در ازدحام شلوغ شهر و آنموقع که تند و تیز سرت بکار است و فکرت در انتهای دور و فارغ از بازی های دل در تلاش برای رسیدن به مقصدی از همه جا بیخبری , یکباره "یک صدای آرامبخش" و یا "نگاه دو چشم خداگونه "و یا" لمس گذرای یک ابهام  "و یا" فهم یک استعداد " و "علاقه شگفت آور به چیزی یا کسی " و یا " بروز یک تهور "و یا ....تو را در عبورت  متوقف میکند وبه فکر وا میدارد.

 "آنی" عجیب و حسی مهیج. چیزی "خود آ " گونه ."یکی" که باید  خودش بیاید و تا وقتش نشود و زلال روحت طلب نکند از درخت بی خبری هایت به زمین نخواهد افتاد و  او را نخواهی یافت.

 گاهی احساس میکنی سالها بوده است که دنبال آن بوده  ای .گمشده ای مبهم که حالا چیزی تورا به او میخواند.کجا بوده است تاکنون ؟چیزی یا کسی  که نمی توانی توصیفش کنی اما بدون اون هیچگاه خودت نبوده ای و نخواهی بود و کمالت بدون آن چون همان کتاب ناقص و یا نوای درهم و پرده نقاشی نا مفهوم و ...بوده است .

 زمانی  به یاد می آوری آنچه دنبالش بوده ای همان بوده که سالها او را در کنارت و یا با خودت حداقل برای دورانی داشته ای ولی چه زود از دستت رفته است هرچند باز هم بو و عطرش همیشه توجیه کننده حضورت در این دنیا است.

   برا ی عده ای  که توانسته اند این" یک"   و این "گمشده "را بیابند وهمچنان همراه خود داشته باشند یافتن و بودن با آنها همان احساس کمال و  سعادت و رضایت از زندگی است  . برای بعضی دیگرکه همچنان حتی با بودن  همه داشتنی ها چیزی را در زندگیشان کم میبینند دلیلی برای تداوم زندگی و جستجو برای یافتن این گمشده است.

در یک جمعبند میتوان گفت در عرصه  وجودی انسان, خوب که فکر می کنیم شاید  هر یک از ما   در اندازه خودش نیاز به مجموعه ای رنگارنک از توانایی ها و استعداد  در  درون خود دارد تا به کمال برسد و هرگاه فقط یکی از این رنگها و یانواها  را فاقد باشد او  احساس نقص و کمبود خواهد کرد.

همچون تابلوی یک نقاش و یا  نوای یک ساز  و یا یک صحنه هستی و.. که نیاز به "یک نقطه" و یا"  یک نت "و یا "یک دوستت دارم" و یاشاید هم   "یک داد و  تشر" وحتی یک  تیپاو .. دارد تا  اورا به چالش وادارد و  تکمیل کند.

 ارزش "یک "در چنین مواردی  بخصوص در مسایل انسانی و اجتماعی صرفا درجه ای و رتبه ای نیست .یعنی اینطور نیست که این" سطر "و یا "نقطه" و یا "نت" و یا "الهام" و "حادثه" و یا هرچه تکمیل کننده آن کلیت است از مثلا " نود ونه" در مثالی که گفتیم  کم ارزشتر است.در اینجا ارزش و اهمیت "یک "گاهی برابر کل آن اثر یا موقعیت است

در جهان وجودی عالم زیبا ترین بازی ها و نقش ها  را همین گمشده های بظاهر کوچک و به تعبیری همین  " یک "ها دارند."یک" هایی که" صدها " بدون آن خاموش خواهند بود  .برای "صد شدن "در خلقت و به جوش آمدن عشق و شور در رگ های آدمی و در هر حرکتی از قوانین فیزیکی گرفته تا تحول فردی و اجتماعی ویا  از تحولات مادی تا بزرگترین تغییرات معنوی در بشر همه چیز وابسته به تحقق همین "یک" هاست.

معماهای چیستی زندگی در گرو فهم این نقطه ها  و"یکی ها"و یافتن "گمشده "های آدمی در این های و هوی عالم پر نقش و فریبند ه آنست. و شاید یکی از دلایل زیبایی های زندگی و ضرورت شادی و لبخند زدن به حوادثی که بر ما میگذرد همین امید است که مدام به ما  نوید کشف نکته های تازه از کشف چرایی خلقت را میدهد.

شاید" گمشده "ما در  نقطه ای  آنسوی پنچره و  در لحظه بعدی  است و رمزگشای سئوال بزرگ ما به همین نزدیکی و در دل همین اتفاق ساده است  . ممکن است  " یک " و " یکی" ما که همه چرایی حضور ما در این عالم وابسته به درک آنست وعمری در طلب آن بوده ایم اینک  کمی  آنسوتر  منتظر درخواست ماست. همانکه شاید حافظ هم در وصفش سروده است :

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
   دوست داشتن و طالب بودن  " یار " و   " گل وجود " و لذت بردن از عطر وبوی و رنگارنگی های آن ضرورت درک جذابیت ها  و اهمیت "خار" ها"   و حوادث  گوناگون آن را هم  دارد  :
  پس ناله ها و گلایه ها  را کم کنیم و  زمان را دریابیم و باخود و دنیا باز هم مهربان تر باشیمقلب
/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خط رنگی

سلام و خسته نباشید مطلب عمیق و قابل تامل است . انقدر با عطوفت و مهربانی از مسایل صحبت می کنید که محال است کسی بخواند و امیدوار نشود . . . یاد دکتر شریعتی افتادم یک و بینهایت صفر در جلویش این جرقه های ایجاد شده در ذهن ادمی حکایتی دارد . و گم شده همواره نا پیدا . شاید هم پیداست و چون بشر راضی نیست انرا نمی بیند . ممنون درسی بود برایم مثل همیشه

بانوي خورشيدي

سلام بر همشهري مهربانم مدتها بي حضورتان روز و شبم رنگ بد تاريكي داشت تصميم گرفتم بيانديشم و انديشه هايم را بنگارم بر لوح بانوي خورشيدي در انتظار حضور پر معنايتان لحظه شمارم مهربان خونگرم همشهريم[قلب]

علی باجول

سلام سپاس بخاطر همه ی آنچه از شما آموختم

بانوی خورشیدی - مریم فرهنگ جو

سلام بر همشهری دیر آشنایم فوق فوق فوق الهاده بودحرفهای دل خسته ام را بیان داشتید نفستان پاینده باد . با شعر جدیدم در انتظار وجود مهربانت می مانم قدمت بر دیده ام [بغل][گل]

علی باجول

با سلام و آرزوی سلامتی برای استاد کم نظیرم تقدیم به استاد محمد مرادیان زاده بزرگترین آدمی که درک کردم در هر نفست عطر بهاران شده جاری ای چهچه ی بلبل و آواز قناری ای بارش باران محبت ز کلامت وی خانه ی اندیشه ی تو آینه کاری در هر نظرم چهره ی زیبای تو پیداست هر چند نباشد چو تو انگشت شماری عشق است تو باشی و غزل در شب یلدا تا صبح بباری غزل و عشق بکاری در من غزل چشم شما شعله کشیده است می سوزدم این لشکر چنگیز و تتاری دریا تویی و رود منم دره به دره هر قطره این رود شده سمت تو جاری دستان تو پر پینه و هر شاخه ی این باغ داده است ز اندیشه تو چه بر و باری! چون شاخه ی خشکی است ترک دار و خمیده هرکس که ندارد به کلاست سروکاری علی باجول – مهرماه 1389 خوشحال می شوم دوستان پیرامون این شعر نظر بدن

علی باجول

سلام چه لذتی دارد دوست داشتن و شما در یادگیری و آموزش "چگونه دوست داشتن" برای من نقش خیلی مهمی داشتید از صمیم قلب دوستتان دارم

خانه پدر

کماکان دعاگوی وجود شریفتان هستم[گل]

یاس

واقعا زیبا بود ممنون و سپاسگذار وجود پر مهر و حقیقیتان. بر دلهایمان خوش رنگی میزنید و خوش نوایی. دنیای رنگها و زیباییها از برای شما.. استوار و مستدام باشید

آشناي غريبه

سلام در حالي كه دلم گرفته بود و اتفاقي با سرچ كردن كلمه خود آ در گوگل به وبلاگ شما برخوردم ديدم نوشتيد در زمينه روانشناسي هم فعاليت داريد آيا مي توانم مشكلم را با شما در ميان بگذارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟