بوی معلم

نمیدانم چرا بوی  مهر که میادبه یاد " معلم" میافتم.از مدرسه  بهرام وسینا تا فروغی و بعددبیرستان دکتر فلاح و خلیج فارس و سال آخر" رازی "که همه اش در آبادان بود  و آخرش هم دانشگاه تهران و خوراسگان اصفهان.همه معلم ها و استادهایم خوب بودند.فکر میکنم یکی از خوش شانس ترین آدم های روی زمین ام چون همیشه با آدم های خوب روبرو میشوم.چه استاد ها و چه هم کلاسی های مدرسه تا دانشجویان و بعدها همکارها و دوستان و فامیل

از دوره مدرسه که این روزها بوی معطر و خاص اش همه جا را گرفته تا دوره قد کشییدن و بلوغ جسمی و بعدش هم دوره حساب و کتاب و دانشگاه کلی خاطره دارم.بعضی هاشون از سرم پریدند و رفتند و حتما حکمتی بوده که بروند اون پشت و در حافظه بلند مدت قایم شودند ولی خیلی هاشون را به یاد دارم

 

.

 کتاب های  حدودنیم متری تاریخ پنجم (و شاید با قد و قواره اون سن به نظرم نیم متر میامد) که وقتی روی نیمکت چوبی پهنش میکردیم در نظرمان قشنگترین رنگها را داشت و اون سرداران تاریخی و جنگها و ...تا کتاب های کرایه ای که  با پول توجیبی ام به تنها کتابخانه لین یک (در آبادان)میرفتم و برای هر شبی چند شاهی(نصف ریال) زرد رنگ می دادم و کرایه میکردم تا بخونم.

بچه کارگر بودم و توان خرید کتاب نداشتم و حتی اسباب بازی های هایم همه از چوب و گل و خاک و لوازم اضافی بود که از توی کوچه های کثیف و گاه از توی لجن  جوی های طویل "محله احمد آباد" جمع میکردم ...ولی کتاب را از بچگی دوست میداشتم.

اما "بوی مهر" و" بوی معلم" چه بوی مقدسی است.حرف ها و نصیحت  ها و البته گاهی هم تنبیه و خیزرانی که به کف دست میخورد و یا مدادی که لای انگشانمان میگذاشتند و فشار می دادند تا اشکمان در بیاد و.. به علامت اینکه یادمان باشد زندگی همیشه کودکی نیست و درسی باشد که در آینده باید منتظر "چوب لای چرخ زندگیمان گذاشتن ها"باشیم و اینکه ناله  و گلایه نکنیم ولی دنبال راه و چاره باشیم و یا "روی یک پا ایستادن برای زمانی طولانی و دستها بالا "که این هم تمرینی بود که بارها در زندگی واقعی ام دیدم و حالا هم به نوعی دارم  تجربه اش میکنم  و درس اش این بود که  که زندگی راهی است پر نشیب و فراز که همه چیزش و بازی هایش و گاه قواعدش خارج از قدرت  و اراده تو است ولی  در عین حال که این" جبر" وجود دارد تودر محدوده خودت " اختیار خودت را داری" و توانایی ات بی انتهاست که اگر قاعده بازی را یاد بگیری و رعایت کنی میتوانی بهتر زندگی کنی و...

اما در کنار شیطنت ها و گچ پرتاب کردن های بچه ها به پشت معلم و بازی های نوجوانی و جوانی در مدرسه که من هر گز موافقش نبودم شیطنت های حرفی ام همیشه زبانزد  بود.در دوران دبیرستان بودم که به فلسفه علاقه مند شدم و هر روز عصر بعد از کلاس بحث و مجادله داشتیم راجع به" قدیم و حادث بودن "وممکن الوجود و" واجب الوجود" و "جبر و اختیار "و ..کتاب های کهنه و نو را از هر جا گیر آوردن و مطالعه کردن و شروع کردن به خواندن قرآن و نهج البلاغه  فیش برداری از قرآن و سه بار تا انتها خواندم و یاداشت برداری و برای یافتن جواب از این  شهر به شهر می رفتم و مجادله کردم با شیخی در کردستان و سفری به آمل وبعدها نوشته های سیاسی و اجتماعی و....و نتیجه اش اینکه:

اگر میخواهم آزاد باشم به هیچ ایسم و گروهی خاص تعصب نورزم و هر کس نکته ای میگوید حتما قسمتی از حقیقت در آن است پس آنرا پذیرا باشم.هر تعصب و چسبیدن به گروهی خاص یعنی دور شدن از قسمتی از واقعیت ها چون همه چیز نسبی است و دنیا مطلقی ندارد مگر چیزهای که در ماورای این دنیا ناشناخته وجود دارد و عقل ناقص ما هنوز در باب آنها فقیر است و قاصر و....پس همه را دوست داشته باشم و..

بوی معلم است و پیشاپش ماه مهر و باز مدرسه  و من حرف های بسیار دارم  و میگذارم تا وقت دیگر ...و اینها بهانه ای بود تا تقدیر و یادآوری کرده باشم زحمات معلم هایم را و نیز دوستان همشاگردی ام را و همه آنهایی که چیزی به من یاد دادند و دنیای ناشناخته را برایم آشنا تر کردند.

ودر آخر  یادمان نرود بچه هایی را که در این روزها ممکن است کفش شان کهنه و پیراهنشان زخمی است و دلهاشان پریشان است و.... شاید من و تو بتوانیم بوی معلم و مدرسه  و کتاب را برایشان معطر تر کنیم.

 

/ 10 نظر / 9 بازدید
طاهره

با سلام. هرگز یادم نرود این معنی که مرا مادر من نادان زاد پدرم نیز چو استادم دید گشت از تربیت من آزاد که به تعلیم من استاد، استاد آنچه دانست آموخت مرا غیر یک حرف که ناگفته نهاد قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد! استاد عزیز، من این روزا از شما خیلی چیزا یاد گرفتم، آمدن ماه مهر بر شما مبارک.[گل]

سارا

گاهی فکر می کنم درجاهایی از دنیا که مهر با پاییز همزمان نیست آیا اول مهرشان همین حال و هوا را دارد؟؟!!

اسماعیل آزادی

سلام ممنونم استاد ما رو بردید به کوچه باغ های شمیران که هر روز برای رسیدن به مدرسه ان را طی می کردیم. چه با شکوه است یا داوری خاطرات ان روزها خصوصا روزی که پدرم مرا به زور سوار دوچرخه اش کرد و تحویل مدرسه داد. اری این روز آغاز رستن بود رستن اندک اندک از کودکی و میوه دانایی که معلمان عزیزمان دم به دم به خوردمان می دادند به گونه ای که کم کم بزرگ شدیم از بهشت بی خبری رانده .

خط رنگی

سلام بوی پاییز بوی مهر بوی مدرسه بوی معلم بوی عطر دوستی های تازه و . . . شور و شوق از دست رفته و حسرت های مانده

مهندسین تهرون

معلمان انسانهای شریفی هستند که بعضی وقتها دلمون برای بعضیاشون تنگ میشه . هر چند همه اون چیزهایی که ازشون یادمون میاد خیلی هم عالی نیست . فرصت داشتید خوشحال میشم به سایت ما هم سر بزنید.

فرزان

درود..مطلب قشنگیه وبا این جملت کاملا موافقم: "هر تعصب و چسبیدن به گروهی خاص یعنی دور شدن از قسمتی از واقعیت ها " بله هرکس بحد توانش باید سنگی رو از جلوی راه برداره تا فرهنگ عادلانه تری توزیع بشه..موفق باشی دوست من

پاکت نامه

رفت ایام جوانی هیچ نرفت ز یادم دوران مدرسه دفتر وکتاب

لیلا

لاجبر ولا تفویض بل امر بین امرین ولی من شخصن معتقدم کفه جبر سنگین تره .عواملی نامرئی مهره های بازی شطرنج زندگیمونو میچینه [لبخند]

لیلا

لاجبر ولا تفویض بل امر بین امرین ولی من شخصن معتقدم کفه جبر سنگین تره .عواملی نامرئی مهره های بازی شطرنج زندگیمونو میچینه [لبخند]

صفورا

چهل سال است که اول مهر را تجربه کردم و همه اش را دوست داشتم جز اول مهر سال 90 ( 12سال دانش آموزی 2سال دانشجوئئ تربیت معلم 26 سال معلمی )