ریاضیات زیبای زندگی1

 هر چه سن ام بالاتر میره  می بینم عدد و حساب کتاب بیشتر توی حرکات زندگی ام دیده میشود.یک زمانی  اونها را کمتر می دیدم .تازگی ها از خودم می پرسم  ریاضیات و مثلا همین"  اعداد فیبوناچی" و این" عدد طلایی" یا همونکه اهل عدد بهش میگند "فی" تا کجای زندگی ما  میخواهد  و می تواند قابل نفوذ باشد؟.یا همین" قانون پارتو "و یا اون قانون " ابعاد " که در یکی از نوشته هایم در باره اش گفتم و یا "فیزیک کوانتوم" که در مسایل اجتماعی و روانی هم داره دخالت میکند و...بقیه چیزهایی که من زیاد ازشون اطلاع ندارم تا کجا میتوانند نقش آفرینی کنند؟ 

  اما قبل از اینکه به جوابی برای  این سئوالات به پردازم میخواهم از حس ام بگویم..اینها همه  که بالا گفتم و شاید خیلی قوانین ریاضی  و فیزیک دیگرآنقدرها که  قبلا خشن و تند و بد اخلاق  به نظرم می امدند سفت و انتزاعی نیستند و نه تنها غریب و نا دیدنی نیستند  بلکه به عقیده ام  در گوشه گوشه لحظات و تیکه های زندگی ما وجود دارند و ما و یا حداقل امثال من نمیدانم  چرا  از آنها غافل بوده ایم...

 حدود چهل و چند سال پیش زمانیکه دیپلم ادبی گرفتم و توی شعر و ادبیات رفتم و بعدها که به جامعه شناسی علاقمند شدم تا روزهای بعد که کارم با آموزش و مددکاری و مشاوره بود هر گز ریاضیات را تا به این حد لطیف و قشنگ ندیده ام . دوره دبیرستان که بودیم و قبل از انتخاب رشته به من گفته بودند که اگر طبع ظریفی داری و میتونی از پس حفظیات  و حرف زدن و اینجور چیزها بر بیای برو رشته" ادبی" و اگر خیلی جدی هستی و همه چیز را با خط کش و محاسبه اندازه میگیری برو" ریاضی ".در این میان اگر هم هر دو را کمی داری ولی میل ات به طبیعت و تجربه کردن روی مواد و زمین و آزمایشگاه است برو رشته "طبیعی "یا همین تجربی فعلی .

همه این حرفها را بگذارید کنار من که نوجوانی نسبتا آرام و ترسو بودم  به علاوه  شخصیت معلم های  ریاضی مان که همیشه برای من یک  غول ترسناک می نمودند.شاید آن زمان اینگونه بود و یا باید اینطور بود که چند تایی از اونها که میشناختم  اغلب شان قدی بلند داشتند و هیکلی درشت همراه یا کله شان  که مو نداشت و یا اگر داشت  و یا نداشت وجه مشترکشان این بود که انگار لبخند را نمی شناختند.سر کلاس عینهو ماشین بودند. تا داخل کلاس می شدند گچ را بر میداشتند و تند تند چیزهایی با فرمولی را بر تخته سیاه  می نوشتند و تا درسشان  تمام میشد تند و تیز تمرینی و مشقی  می دادند و  میرفتند. کسی جرئت نطق کشیدن نداشت و کوچکترین سئوالی مخصوصا از یکی مثل من که حتما بی ربط هم بود حداقلش با یک نگاه  رعب آور  همراه می شد.هر گز یاد ندارم از یکیشون توی این چند سال دوره دبیرستان چه در کلاس خودمون و یا دوستام شنبیده باشم که اونها مثل معلم ادبیات با بچه ها  خوش و بش کنند و شوخی و یا خاطره ای را گفته باشند.خصوصیات همه شون جدی بودن و قاطعیت و محاسبه گری بود .

 اینطور شد که من همیشه از ریاضیات و هندسه و فرمول نویسی می ترسیدم و  ازش فرار میکردم.فقط شانس ام این بود که همیشه یک دوست ریاضی دان دور و برم پیدا می شد و  تکالفیم را به او می دادم که  برایم بنویسد  و همیشه هم ریاضی ها را فقط ناپلئونی قبول می شدم و ...

 اما از آنطرف عاشق و شیفته خواندن  قصه و داستان بودم.نوشتن و فلسفه و  شعر و منطق و درس عربی و نیز عروض و قافیه را دوست داشتم و مجادله  با همکلاسی ها و دبیران محترم سر موضوعات مختلف نمک زندگیم بود.حاصل همه اینها چیزی شد که "زبان دراز "شدم.حرف زدن نتیجه اش شد و  عاملی که یاد بگیرم  بعدها  ازش نون در بیارم و زندگی و ذوقیات را از اون طریق ارضا میکردم . البته این فنونی که یاد میگرفتم  منافع دیگری هم داشت  که نجات دهنده من در بسیاری مواقع  بود  و تبجری که بدست آوردم در چرخش لحن و کلام  و عقب نشینی در مواقع خطر  از موضع و...

اما حالا در این روزهای خلوت نشینی و تفکر و دور شدن از اون های و هوی پر شور گذشته  گویی "فیل ام هوای هندوستان کرده "و یادم به مدرسه افتاده و کلاس درس ریاضی. بر خلاف گذشته اما حالا همه اون چهره معلم ریاضیات و اعداد و ارقام به نظرم زیبا می آیند.متوجه میشوم نه اون فرمول ها چندان ناجور بوده اند و نه  اون معلم ها  اونقدر ها هم که بچگی ام گولم می زد بد اخلاق .ترسناکی دبیران و معلم ها از بیسوادی من نیز  بود.عدم فهم من بود که اونها را بد می انگاشتم.این روزها که با طبع ریاضی بیشتر محشور شده ام و" زیبایی را عین شناخت" می دانم دارم به لطافت و ظرافتی که  در آموزش های آنها بوده  و من ازشان  غافل بودم غبطه میخورم.

گویا حسی در من خفه شده بود که حالا دارد نمود می یابد.ریاضیاتم خوب  نبوده و نیست .اماچیزی  به من میگوید دنیای قشنگ اطرافم پر از فرمول های ریاضی است و اگر چه  فرمول نویس خوبی نیستم ولی با شامه انسانی ام  میشود  تجانس ها ,زیبایی ها و معادله های یک تا چند مجهولی و اشکال هندسی دلی مانند و هزاران درس ریاضی  با برهان معمولی و خلف در آن دید و اثبات کرد.

حالا ریاضیات نه تنها  برای ظاهر پرستان جذابیت داردو در انتخاب هیکل قشنگ و آدم خوش تیپ یاری گر است  و می تواند درکار تراش صورت و  لب و  دهان  و دندانهای متناسب  با  فرمولها و" عدد فی" دل زیبا رویان را ببرد  بلکه برای طرفداران "معنا "هم بخاطر رمز گشایی های ریاضی موجود در خلقت و عشوه گری های خفته در بال و پر پرنده گرفته تا درون لانه زنبور بسیار حرفها ی شنیدنی دارد. .ریاضی امروزه دیگر غول بی شاخ و دم برای من تصور نمیشود بلکه می توانم  در قوانین زندگی و مدیریت از ساده ترین نوع آن یعنی "جمع "استفاده کنم و بگویم اینجا هم قانون" بیست و هشتاد " دانشمند ایتالیا یی یعنی "پار تو "در زندگی جاری شده است .

خلاصه حالا متوحه شده ام "عدد طلایی" اونقدر طلایی است که میتوانم با اون  همه چیز را زیبا تر ببینم .می توانم  گل ها و برگها و  فاصله بین دو شاخه و دو ساقه و خیلی چیزهای دیگر   را قشنگتر ببینم واینبار  به آسمونی با" اعداد فیبو ناچی" ستاره ها و سیاره های با معنا تر را نظاره گر باشم.ظاهرا ریاضیات زیادی لازم ندارد که بتوانم "بعد" و" ابعاد " آدم ها و موجودات اطراف خود را نه تنها از نظر طول و عرض و ارتفاع بلکه از لحاظ نوع نگاه و بر خورد با عالم سنجش نمایم و.....  

نوشته ام  هر کاری می کنم باز هم طولانی میشود.بقیه را میگذارم در پست بعدی....

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

عاشق این نوع نگاه به زندگی و لذت بردن از همه ی اون چیزایی که شاید در ظاهر جور دیگه ای نمود پیدا می کنند... مرسی از این همه احساس قشنگ که اینجا،همه با هم یکجا ،جمع شدند...

فانوس

وقتی وبلاگتون رو می خوندم یه فکری به سرم زد اینکه خیلیا تو این مملکت هستند که بیمارند ... و بیشتر بیمار روحی... کسانی که نیازمند وا شدن دریچه ای و پیدا شدن نقطه ای نورانی در زندگیشون ... تا بتونن جور دیگه ای به زندگی نگاه کنند... چه خوب می شد کسانی مثل شما که هم قلم نوشتنش رو دارن هم تجربه و دانشش رو و هم ذوق و سلیقه اش رو تو یه همچین جایی بنویسند بیشتر برای اون دسته از جوون هایی که مثل شما شاید بیمار باشندو نیاز به کمک دارند اون هم نه از نوع روحیش ... بنویسید که شا چه جوری به این دیدگاه زیبا درباره ی زندگی رسیدید... بنویسید که جور میشه جور دیگه ای هم به زندگی و مشکلاتش نگاه کرد... چه جور میشه تغییر کرد... نوشتن از دغدغه های ذهنیتون قشنگه ... اما جای حرفهای اینچنینی اینجا واسه کامل شدن خالیه... بازم ممنونم ازتون

ati

سلام و خیلی تشکر از مطلب قشنگتون یه جورایی من خوراکم ریاضیه زمانی که امتحان هندسه فضایی یا ساختمان گسسته داشتم هیچ وقت خسته نمی شدم کلآ ریاضی روحم و شاداب نگه میداره بعضی وقتا تو زندگی اونقدر برای منطقی حل کردن مسایل به کارش میبرم که احساساتم یادم میره[لبخند] در حالی که خیلی احساساتیم. شاید این روی دیگر بکار بردن ریاضی در نزدیک ترین حالات انسان است که اگه زیاد هم در حل مسایل احساسی با معادله حلش کنیم متغیر آن دل انسان هاست. این نظر شخصیه منه ولی شایدم اشتباه باشه.

نسرین

سلام دوست گرامی همینقد که به وبلاگ من سر زدید برای من نهایت افتخار هست هر وقت حوصله داشتید مطالبو بخونین و اگر حوصله هم نداشتید شانس طلایی من بود که با وبلاگ شما اشنا بشم راستش من هنوز که هنوزه از ریاضی سر در نمیارم رشته خودم زبانه ولی عشقم ادبیاته..ولی مقصود شمارو از بیان مطلبتونو متوجه شدم واقعا هر چی سن ادم بالاتر میره معنای اصلی کلماتو بهتر متوجه میشه و اعداد و ارقام نقش بیشتری تو زندگی پیدا میکنند..زندگی با همه اندوهش زیباتر میشه و همینطور وقت..در همین سنین هست که وقتی میگی وقت طلاست یعنی چی..بسیار خوشحال شدم از اشنایی با وبلاگ شما موفق سلامت و پایدار باشید

یاس

بله من هم با نظر دوستان موافقم قلم شما فوق العاده است. مجموعی از خقیقت که البته در لفافه و به ظرافت و زیبایی به نقش در آمده که برای فهمش باید عمیق شد و هرچند نثر هستند ولی خیلی قوی و همانند شعر روح را با خود به اوج میبرند . البته من چندان شناختی از شما ندارم آیا تالیفاتی هم دارید مشتاقم بخوانم البته در وبلاگ مطالب مختصر هستند و دلم میخواهد بیشتر از اندیشه و نگرشتان بدانم. سربلند و پیروز باشید

فرمولساز

سلام. نوشته هایتان چون ساده و شیرین است زیاد طولانی به نظر نمیرسند . اگه به دیدگاه قبلیتون در مورد ریاضی و فرمول ها میچسبیدید خیلی دلخور میشدم خوشحالم که عوضش کردید! هرچی نباشه من ارادت خاصی به ریاضیات و فرمول هایش دارم ولی جدا" اگه به این نوع فرمولسازیها علاقمندید فیلم راز را ببینید و اگه احتمالا" قبلا دیدینش یکبار دیگه ببینید فوق العاده است و از این فرمول های ریاضی فیزیک زیاد استفاده میکند برای مسائل روحی و روانی. ارادتمند.

شرحه شرحه

با سلام! مطلبتان را با دقت خواندم.یاد آنروزها به خیر که شما به وبلاگ من بدون دعوت سر می زدید و نظر می گذاشتید و اگر یادتان باشد من شما را تشویق به ایجاد وبلاگ کردم. و اما در مورد معمان ریاضی تان اصلا در آنزمان اشتباه نمی کردید بلکه امروز اشتباه می کنید که نظرتان نسبت به آنها تغییر کرده. دلیل اش را تصور می کنم در پست جدید بنده " عملکرد دو نیمکره ی مغز انسان " بتوانید بیابید. شاد و سربلند باشید.[گل]

naeim

عاشق ریاضی ام..........خیلی هم خوشحالم از اینکه این رشته رو انتخاب کردم....ممنون بابت مطالب آموزشی واقعا زیبا.....بسیار لذت بردم.....

طاهره

سلام استاد عزیز. من علی رغم علاقه و استعداد فراوانی که در زمینه ی هنر و ادبیات داشتم، به دلیل این باور عمومی که هر کسی که درسش خوبه دکتر یا مهندس میشه، ریاضی رو برای ادامه تحصیل انتخاب کردم. اما با وجود اینکه میدونم اگر هنر میخوندم از چیزی که الان هستم موفقتر بودم، از انتخاب خودم پشیمون نیستم. چون هم از ریاضیات لذت بردم و هم تا جایی که تونستم از هنر و ادبیات فاصله نگرفتم. سرفراز باشید[گل]

مریم

همیشه در دنیایی بین ریاضی و ادبیات سرگردان بودم و همچنان هم هستم و دنیای من رو این هردو ساخته اند!