بودن یا نبودن

  

 

گاهی شنیدن  بعضی واقعیت ها ممکن است دل آدم را به درد بیاورد و یا

دیدنشان ما را متاثر کند. دیدن بیماران و مبتلایان به بیماریهای خونی که

متاسفانه روز به روز بیشتر میشود از همه بد تر است.

من به لحاظ شغلی و شخصی حتی اگر نخواسته باشم با این بیماران و

مشکلاتشان آشنا هستم.

بیماران گرفتار و  در بدری که بیشتر اوقات از  راه های دور و از روستاها  در

اطراف بیمارستان  و مراکز مخصوص این نوع بیماری ها در تهران و یا مراکز

 استانها  پراکنده اند.

نشانه اکثر اونها پرونده و عکسهای رادبولوژی  زیر بغلشان است.رنگ زرد

 پوستشان و چشمان بی رمق واگر پسر و یا مرد باشند ریزش موی سر عیان

 شده  بعضی از اونها  حتی برای لحظه ی که شده  تو را  به" انکار" و عدم باور

 میبرد.دوست داری نبینی ولی میبینی.

کوچلوهای چند ماهه در آغوش مادر تا زنان و مردان بزرگسال و یا پیر و

فرتوت .اگر به چنین درمانگاها و یا بیمارستانی نزدیک تر بشوی تعداد ویلچر ی

ها  و حتی افراد در پتو پیچیده و مجاله شده افتاده در دستان اعضای خانواده

و فامیل بیشتر میشود و  اینها هم برای خودشان و هم برای بیننده ها یشان

  مفهوم دیگری دارند.چشمانی که به زور باز میشود ولی خدا را شکر

میکنی که هنوز باز است

وباز اگر ادامه دهی و  داخل  درمانگاه و یا بخشها شوی دنیای عجیب مبارزه

برای "بودن و نبودن " را بهتر درک خواهی کرد.

.اینجا مفهوم عشق را خواهی فهمید.ا

اینجا خود عشق است.عشق در "حضور و جلوه شاداب و مصمم  و زلال"

زنان و مردان  جوان و  تحصیل کرده و خوش قامت و نورانی  که یا دکتر شده

اند  و یا میخواهند پزشک بیماری های خون شوند .

عشق در عاشقانی ازجنس فرشته گان و  مردان و زنانی گه گاه تا سی سال و

کمتر و یا بیشتر است  با بیماران خونی سر و کار دارند .

کاری سخت و طاقت فرسا.

و من میهمان آشنا  باز چیزهای تازه ای را میبینم.

 ...دختر جوانی حدود 25 ساله در کنار دکتر نشسته است و بهت زده و نگران به

لبهای خانم دکتر جوان چشم دوخته و میپرسد:

:"یعنی سزطان دارم"؟

 خانم دکتر  که  که نگر

/ 5 نظر / 10 بازدید
مریم

سلام مطلب تکان دهنده ای بود!نه اینکه بیخبر بودم نه،فکر کردم که چقدر غافلیم.تفاوت ما با اونا دراینه که اونا کمابیش از لحظه ی رفتن آگاهند و همین آگاهی دردآلود باعث میشه برای زندگی بجنگند و ما چون هنوز تلنگری نخوردیم فکر میکنیم چقدر وقت داریم و با زندگی سر جنگ داریم! به روزم و خوشحال میشم بیاید.

رضا

محمد جان سلام مطلب قشنگی بود. صحبت عشق است و بودن. انسان در تمام امورات زندگی آزادی انتخاب دارد، بجز دو مقوله. زاده شدن و مرگ، بودن و نبودن و در فلسفه می گویند، وجود و عدم. اما انسان عاشق (منظور عشق های وابسته و ظاهری نیست) این قانون را شکسته و مرگ را هم آزادانه انتخاب می کند. چرا؟ بحثش بماند زیرا راه به داستان دیگری میبرد که شما در وسط راه با من ادامه نمی دهی. این داستان همان جوهره کلام سایر مشهدی است. عاقل به دنبال پل است و عاشق در دل امواج. حق یارت

علی رشوند

سلام براشنای عزیز چه خوب از عشق نوشتید با گفته شاعر مشهدی موافقم عشق چاشنی اش جنون شوریدگی بی تابی جسارت شهامت و....چه ها که نیست عاقل" لب جوی , تا پی "پل" میگشت "دیوانه پا برهنه " از آب گذشت

خانه پدر

امیدوارم وجود پربرکتتان روشنی بخش زندگی کسانی باشد که درپی امید برای ادامه حیات هستند . کارمشگلی که از عهده مردان و زنان بزرگوارساخته است. موفق باشید[گل]

سپیدار

[نگران]واقعا دلم گرفت میخواستم جسارت کنم و دو تا اشتباه کوچیک توی این پست رو بهتون بگم(به خاطره اینکه مطالبتون برام مهمه)یکی کلمه اطلاع که اطلاغ نوشته شده و یکی جوابها که با چ نوشته شده با تشکر راستی ماآپیم