خلاصه گزارش زندگیم درسال 1389

 

در آستانه فصلی و سالی دیگر و برای رفتن به فردا  ,  بد ندیدم همراه دوستان و  عزیزان مهربانم مروری به امسال ام بیندازم.

قسمت اول سال گذشته را خوب شروع کردم.سفری تفریحی به خارج از کشور .هم سیاحت بود و هم تجربه و هم ... بعد از برگشت درگیر شدن در چالش های زندگی و فعالیت های مورد علاقه ام .کارهای پژوهشی و  آموزشی ام خوب بود و علی رغم افت جسمی ناشی از شیمی درمانی ها چند دوره کلاس را هم طبق برنامه  و با موفقیت به انجام رساندم.

از نیمه دوم سال را تقریبا بطور کامل درگیر درمان  و پیوند مغز استخوان بودم.نزدیک چهل روز در بخش و بیش از سه ماه را در خانه قرنطینه بودم و تا حالا که مراقبت های  بعد از درمان . دورانی با کلی تجربه و چیزهای تازه و .. پر از اشکها ولبخندها که بازگوکردن شان کمی برایم سخت است.

 ولی هر چه بودنتیجه  اینکه الان دیگر آن آدم قبلی نیستم و عقایدم و دیدم بسیار عوض شده است .با اینکه نزدیک به چهل سال از شصت سال عمرم را در کار کمک به بیماران و معلولان و مددجویان بودم اما پیش از این کمتر فرصتی بود که مفهوم کامل تری از درد و غم این عزیزان را بفهمم و حالا این فرصت برای من بدست آمد و بخاطر این سعی کردم کمال بهره را از این دوران ببرم.... این روزها  حالم خیلی بهتر است .هر چند درمان کاملی برایم نیست اما اینکه میتوانم مدت زمانی را بدون درد و یا با درد کمتری بگذرانم موجب شادی ام است و شاکر هستم.

 در این یکسال بیشتر از گذشته  شرایط اجتماعی و چالشهای زندگی مردم و مخصوصا جوانان , از جمله  دو فرزندم ,یکی از دلنگرانی ها و مشغله های فکری من بوده است.  در مورد خانواده ,ارتباط با عزیزانم ومخصوصا همسرم که مدام در کنارم بود و دوپسر خوبم مستحکم تر از گذشته شد. بایدبیشتر مواظب مادر پیر و شکسته و  مهربانم و  برادر بیمارم می بودم که هستم. اما  در مورد سایرین که آنها هم مشکلات خاص خودشان را داشته و دارند شاید بخاطر شرایطم سعی کردم کمتر خود را  در گیر کنم.

 رابطه با فامیل و دوستان  و بخصوص همکاران قدیمی ام را  توجه ومد نظر داشتم واز حالشان بی خبر نبودم.  بیماریم باعث شد تا بعضی دوستان قدیم بیشتر سراغم را بگیرند و برایم همدمی باشند و یا حتی دلسوزی کنند .همچنین عزیزان تازه ای هم بمن هدیه شدند, هرچند تعداد کمی را هم ازدست دادم.تنی چند ازدوستان بخاطر شرایط زندگی سخت و یا روحیه پایین شان حوصله و توان دیدن رنجهای دیگران و قیافه های زرد و رنجور  یکی مثل من را نداشتند.گاهی هم برای رعایت حالم وملاحظه وضعیت من خودشان را از من دور نگه داشتند.اما من همه شان را چه قدیم و یا تازه را واقعا عزیز داشته ودوستشان  دارم.

برای استفاده بهتر از زندگی و شادی های بیشتر  سعی کردم بعضی از  باور ها و اعتقادات و اخلاق و رفتارهای ناجورم را اصلاح کنم در چند مورد که خطا خیلی زیاد بود تغییرات اساسی دادم .در این رابطه مطالعه کتب و نشریات و سایت های سودمند و نیز داشتن این وبلاگ و تامل بر افکار و رفتار و  نقدها و تذکرات بعضی دوستان و همچنین خانواده خیلی موثر بود که هم زبانی وهم  قلبی از همه ممنونم.

توجه به خانه و بعضی تغییرات در چیدمان منزل و اتاقها و نیز نوع جنس و رنگهای تازه  برای تنوع در زندگی مد نظر بود و با همراهی خانمم و بچه ها چیزهایی را حذف کردیم و بعضی وسایل را هم نو کردیم و ..

در یک کلام سال پر بارو قشنگی بود .پر از جلوه های واقعی زندگی."تلاش "و "رفتن"  به راهی که من را مدام با خود برده است  و نفهمیدم به کجا ... ولی نهایت " شدن" به اینجا که هستم....

جاری بودن  و "شدن "در تداوم  زلال جویبار سالهای گذشته که اینک آرام  آرام می رود تا به چشمه اصلی خود  سرازیر شود.حرکتی رقص وار و عشوه گرانه که با پیش در آمدی ازموسیقی حضور و  تولد آغاز شد  و بعد ازتوقفی در نقطه های اوجش در جایی همسان اما متعالی تر و بالا تر خود را به نوای دیگری داد و  تا اینجا که مانند هر بازیگر و نوازنده ایی در این صحنه میل دارم نقشم را در این سمفونی هماهنگ خلقت در حد توانم بخوبی اجرا کنم و پژواک سرودم را بگوش دیگری بسپارم که آغازی باشد باز  ...و تولدی دیگر.....

اما فردا؟      یاد من باشد از فردا :

                                     جور دیگر باشم

 

                               بد نگویم به هوا ،آب ، زمین

                               مهربان باشم با مردم شهر

                              و فراموش کنم هر چه گذشت

                                  خانه دل بتکانم از غم

                             و به دستمالی از جنس گذشت

                            بزدایم دیگر,تاری گرد کدورت از دل

                            مشت را باز کنم تا که دستی گردد

                     و به لبخندی خوش, دست در دست زمان بگذارم 

 

                                      یاد من باشد از فردا ،

                                          جور دیگر باشم                            

کامل این شعر زیبا ( از شاعر گرامی آقای کیوان شاعبداغی)  را

 در  http://k1shahbodagh.blogfa.comبخوانید.  

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق علی پور

salam dar jaigahi nistam ke az shakhsiyate mardi chon shoma enteghad konam ama eteghad daram nesbat be sale ghabl khaili enetaf pazir tar shodid. va hatta shayad khaili az bayad ha ra az ghavanine na neveshteye zendegiyetan hazf kardid agar chenin ast man samimane tabrik migooyam.[لبخند]

فرهمندپور

از نوشته تان کمال استفاده را داشتم.برایتان سلامتی آرزومندم!

Dr88

استاد عزیزی که هیچ وقت ندیدمتان وزین پس نیز شاید نبینمتان....من ازنوشته های شما خوشم میاد نوشته هایی که از اخلاق میگویند... نوشته هایی که پزشکی دور ازخانه را به گریه می اندازد... استاد عزیزم ایران من شما را دوست دارد ...ایران من به شما نیاز دارد... ایران من و شاید جوانی چون من به شما میبالد...استاد عزیز ما به شما افتخار میکنیم...پس با بیماریتان بسازید وحتی دوستش بدارید ...و از او فرار نکنید که بیشتر بسویتان می آید...استاد عزیزم با فکر خود خود را درمان کنیدبیماری را باور نکنید...به امید آنکه همه انسانها همه، نوع بشر،همه عالم بشریت درد کمتری را حس کنندو خوش زندگی کنند... به امیدی بهبودی شما[گل]

مهیار

سلام.. نگاه متفاوتو به زندگی دوست دارم.. هر چند که شرایطت هم متفاوته.. میدونم که زندگی خوب بلده روند تعالی رو در افراد چطور متجلی کنه.. بقول نیچه که میگه هر چیزی که منو نکشه باعث منیشه که من توانمندتر بشم.. در هر صورت از ابراز لطفت هم ممنونم.. امید به موفقیت بیشتر..و در همه ابعاد

نینا شفیعی

سلام گرامی خوشحالم که سلامت هستید وسال پر باری را گذراندید خدا را سپاس برای تمام داده ها ونداده هایش رها شدم در موج های خدا بخواست او هر کجا باشم

ن.کارگر

سلام ,برای شما و خانواده خوبتان ارزوی بهترین ها را دارم .در نظر من و با شناخت 20 ساله ای که از شما دارم همواره در حال تکامل و بهتر شدن کوشیده اید و موفق هم بوده اید.دست باز شما, لبغند بی دریغ شما ونیت پاک و انسانی شما به همه این اجازه را داده تا مشکلات و گرفتار یها یشان را با شما تقسیم کنندومن باالگویی چون شما می خواهم خانه دل بتکانم ازغم و از فردا بهتر از این باشم

محمود شهرکی

زمانی که قلبم شکست خندیدم .....زمانی که اشک چشمانم برگونه ام ریخت خندیدم .......زمانی که چشمانم خنده برلبانت دید شکفتم ........از آنکه قلبت را شاد و خندان شد بازهم خندیدم .......و امازمانیکه قلبت را شکسته دیدم شکستم ندانستم که قلبت برگ گل است که پرپر شد......اماندیدی شکستن قلبم را...ندیدن اشک چشمانم ......ندانستی که درد دوریت خنجر شدبرقلبم تومرحم شوبرقلبم پردردم ........ توهمدم شو برشبهای تارم ترا دوست دارم مثل ستارگان که آسمان را دوست دارن.....متنت خیلی خوب بود اما غمگین

خانه پدر

دوست بزرگوارم نگاه صادقانه شما به زندگی و وقایع اطرافتان تازگی ندارد و یکی از جذابیتهای رفتاری شماست اما آنچه نوشته شما را خواندنی تر از همیشه می کند شکفتن است . اینکه از بین همه گزینه هایی که درامواج سخت زندگی دراین مدت داشتید شکوفایی و رویش دوباره را انتخاب کردید. برای داشتن شخصیت قوی و مثبتی که دارید به شما تبریک میگویم.

ب ه س

میبینی...شما هم گاهی شکایت هایی داری...:)

مسافر

با عرض سلام و ادب.از نوشته تان بوی رشد وحرکت به مشام می رسد، و پویایی شیرین ترین تجربه تکامل است.الهی سلامت تر و قوی تر از پیش، به سمت فتح قله موفقیت جلو بروید.از سایت زیبایتان متشکرم.