سی و یکسال گدشت ولی...

دیروز روز آلزایمر بود اما گویا هنوز روی من اثر مثبتی  نگذاشته است .انگاری همین چند وقت پیش  بود.ساعت پنج یا پنج و نیم روز  سی و یکم یکهزار و سیصد و پنجاه و نه.نشسته بودیم و بیخیال از همه جا که یکباره صدای اولین خمپاره و بعد از آن چند تای دیگر در شهر پیچید.دودهای بلند شده از منطقه باوارده و پالایشگاه و....

سی و یک سال گذشت و من امروز  هم چند بار گریستم.گریستم برای شهرم که دیگر هر گز آبادان نشد. برای خودم و همسرم که در تمام این ایام کنارم بود و کنارش بودم و میدانم بسیار غمها و درد ها کشید .برای برادر همسرم و خیلی از جوانها که هر گز بر نگشتند.برای خانواده ام و...برای پدران و مادران و خواهران و برادران و همسرانی   که در غم فرزندان و  یا عزیزانشان خون دل خوردند و بعضی هاشان تحمل نیاوردند واز بین ما رفتند و آنها که ماندند یا آلزایمر  و فراموشی گرفتند تا کمی کمتر درد بکشند و یابیماری دیگر و.. اگر هستندهمیشه غم سنگین این ایام را با خود دارند و خواهند داشت.

گریستم برای نخلهایی که مثله شدند وبهمنشیر و کارون که خونآلود شدند .یادم افتاد به شهری که تیکه پاره اش کردند و اشک ها وخنده ها و  خاطرات بسیاری که در آن دفن شد...

گریستم برای در بدری هایم .از آن چند ماهی که زمین را در کنار خانه مان کندیم و در آن می خزیدیم تا از ترکش تیر های خمپاره و توپ در امان باشیم تادورانی که  چند گونی خاک  به اسم سنگر در پشت اتاق های بیمارستان کومه کردیم تا شب بدون نور را به صبح و صبح پر سکوت و آرام اونروزها را به شب و دردهایی که کشیدیم و چیزهای ناگفته ای که شنیدیم و شاهدش بودیم و....

یادم افتاد به " چویبده" و بلم ها وبلم رانی که با چوبش غمق آب را در نیمه های شب و سینه کش رودخانه بهمنشیر تشخیص میداد و ما مضطربان جان به لب و بلم نشینان سرگردان  را در برهوت آسمان بی انتها و در میان مرداب های خواب زده  به سر بندر میبرد.

به یاد  "هلیکوپترهایی" و" هاور کرافت" هایی افتادم که گاهی برای آمد و شدمان از آن استفاده میکردیم.وسایلی  که هم حمل تجهیزات بود و هم کمک به مجروحین و جابجایی ها .

گریستم برای عشق و علاقه امان به شهرمان و همه مردمی که  از همه جا آمدند وبی محابا تا آخرین لحظه تا شکستن حصر خرمشهر و آبادان خسته نشدند و آنرا با حضورشان حفظ کردندو .... لحظات عبور از میانبرها و "جاده مارد "وقتی که مینی بوس ها مجبور میشدند به فاصله پانصد متری از دشمن از پشت خاکریزها  ونخل هابا سرعت و زیر ترکش خمپاره های ایذایی  به شهر بیایند و بروند و...

گریستم برای دو کودکم  در اهواز که وقتی "آزیر قرمز" به صدا در میامد و صدای غرش میگ ها و سوخوها و بعد تکان شیشه ها و ساختمان ناشی از بمباران ها رگ و پی هر موجودی  را  در هم می ریخت  آنها هم بر اساس فطرتشان و برای حفظ جانشان مچاله میشدند و خود راچهار دست وپا میکشیدند و درون کمد گوشه اتاق که محل نگهداری رختخوابها بود می انداختند و خود را آنجا قایم میکردند.

گریستم برای مادر بزرگم که نابینا و ناشنوا  بود واز همه جا بیخبر وقتی در آبادان پالایشگاه را  با خمپاره زدند و  مخازن نفت و بنزین آتش گرفت وشعله های آتش چنان زیاد بود و   خانه ماچسبیده  به" پلیت ها و  نرده های فلزی "و... آنقدر زبانه آتش بر سرمان نزدیک شد   که اوهم متوجه شد و گفت چرا اینجا اینهمه گرم شده است و ...ما ناچار شدیم او را بر دوش بگیریم و با خود درون سنگر خانگی مان ببریم و ....

   و...بعد ها ماهشهر و آغاجاری و اهواز و تهران و اصفهان و.... هر جا رفتیم جنگ بود و سایه جنگ.

یادم افتاد به دو سالی که در تهران بودیم و این زمان فکر میکنم سال شصت و پنج شده بود. " خیابان ایرج" در تهران ومحل کارم بیمارستان و من همچنان مددکار اجتماعی و مجروحین و جانبازان و  موشک بارانها در اینجا و آنجا  و فریاد ها و ازدحام مردمی که داشتند جنگ را در فاصله هزار کیلومتری از آبادان وخرمشهر و دهلران و ...تجربه میکردند جنگ حداقل  برای من یکی هیچ  خوبی نداشت و شاید و حتما اگر نبود شرایطم طور دیگری بود .همه چیزم را از دست دادم.از خانه و مال و سلامتی تا... و... خانواده و دوستان و فامیل و همه مان را از هم جدا کرد و پراکنده مان کرد و بنیان ارتباطی مان را قطع کرد و  حتی گاهی فکر میکنم مو جب شد که هویتم را گم کردم  و ..

امااگر هویت شهری و زادگاه و  قومی ام را ندانستم کجا گذاشتم  افتخارم این است که ایرانیم و با مردمی زندگی میکنم که خوب و پاک و شریف اند! مهربانی آنها چه در طول جنگ که همه چیزمان را از دست داده بودیم و  چه بعدها که به عنوان جنگ زده به هر شهری وارد شدیم و  جز محبت و دوستی چیزی ندیدم موجب غرور ملی ام است .

شاید همین هاست که موجب شد بسیاری از دردها و ناملایمات سخت ایام تلخ و عواقب آنرا تحمل آوریم.  یاد آوری این ایام  بخاطر ناله و گلایه نیست  که از آن سخت بدم میاید بلکه  اول به این منظور است که چنین حادثه بزرگی را در زندگیمان فراموش نکنیم و دوم اینکه یاد همه مردمی که در این راه عزیزی را از دست دادند و یا مجروح و جانباز دارند و یا خسارت ها دیدند و حرمانها کشیدند و  از جان و مال برای اعتقادات خود و یا حفظ حریم میهنشان زحمت و کوشش نمودند را همیشه بخاطر داشته  باشیم و با احترام یاد کنیم..   

 

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
http://khaneipedar.persianblog.ir/

اصل کلام را نوشتید یکی از نوشته های بسیار زیبای شماست که چون با سوز دل نوشتید خواننده را بسیار متاثر می کند با احترام به شما و همه کسانی که به نوعی از روزهای جنگ آسیب دیده اند نوشته ای در وبلاگم خواهم گذاشت

وکیل الرعایا

سلام بر غرور و ایرانیت شما ... بسیار مفتخرم که با شما و وبلاگتون آشنا شدم ...اینها در زمره ی زیباترین جملاتی بودند که تا به حال در توصیف جنگ ،دفاع و ایرانی بودن خواندم ... تبریک برای نگاه قشنگتون ...

پاکت نامه

چه روز های سختی چه اشگهایی ریخته شد تادرخت ازادی در ریشه خشک شود

http://khaneipedar.persianblog.ir/

دوست گرامی باالهام از نوشته شما و تجدید خاطرات بسیار عزیزی که از این دوران دارم پست جدیدی دارم و نظرتان را به دیده منت خواهم گذاشت.

خط رنگی

سلام روزتان بخیر سلامت باشید و امیدوار بسیار زنده و پایا نوشته اید از جنگ و مصایب ان . این بیماری الزایمر بد جور به جان ایرانی افتاده است گویی ان قسمت مهم از تاریخ را به فراموشی سپرده اند . وای برما اگر دلاوری ها و مردانگی و از خود گذشتگی ها را از یاد و خاطره خود حذف کنیم . هویت هر کشوری با حفظ و پاسداری از مرزها بوجود می اید و افتخار به سربازان میهن از هر رده و گروه و هر سن و سال

خط رنگی

مباهات می کنیم به شهیدان و جانبازان و صدمه دیدگان دفاع از اب و خاک ایران زمین ممنون . در پناه خداوند

افرا

اين پست تون غم داشت حزون داشت و بوي باروت و خمپاره و تركش ميدادخدا نصيب هيج مملكتي نكنه جنگ رو[ناراحت]

صفورا

هرگز نخواهم گفت که می دانم چه کشیدید. ولی میدانم که هرگز نمی توانم جای شما باشم . وهمواره از همه ی مرز نشینانمان متشکریم .

مژگان

من هم متولد آبادانم ولی حیف که جنگ آوارمون کرد و سر از اینجا در آوردیم . هنوز هم به نظر من آبادان آبادترین جای دنیاست.

بیژن

جنوبی نیستم اما مدتها تو جنوب و خوزستان بودم دل نوشته هایت را خواندم بدجوری به دلم نشست ناخوداگاه یاد این جمله افتادم سخن چون از دل براید لاجرم بر دل نشیند موفق و سلامت باشی